|
... نیک می دانست که پایگاه من نسبت به آن ، چونان محور است به آسیاب .
سیلها از من فرو می ریزد و پرنده را یارای پرواز به قلۀ رفیع من نیست . پس میان خود و خلافت پرده ای آویختم و از آن چشم پوشیدم و به دیگر سو گشتم و رخ برتافتم . در اندیشه شدم که با دست شکسته بتازم یا بر فضای ظلمانی شکیبایی ورزم ؛ فضایی که بزرگسالان در آن سالخورده شوند و خردسالان به پیری رسند و مؤمن ، همچنان رنج کشد تـا به لقای پروردگارش نائل آید. دیدم که شکیبایی در آن خردمندانه تر است و من طریق شکیبایی گزیدم ، درحالی که همانند کسی بودم که خاشاک به چشمش رفته و استخوان در گلویش مانده باشد ؛ می دیدم که میراث من به غارت می رود ... . بدانید... سوگند به کسی که دانه را شکافته و جانداران را آفریده ، که اگر انبوه آن جماعت نمی بود* ؛ یا گرد آمدن یاران حجت را بر من تمام نمی کرد ؛ و خدا از عالِمان پیمان نگرفته بود که در برابر شکمبارگی و گرسنگی ستمکشان خاموشی نگزینند؛ افسارش (افسار حکومت) را برگردنش می افکندم و رهایش می کردم و در پایان با آن همان میکردم که در آغاز کرده بودم . و می دیدید که دنیای شما در نزد من از عطسۀ ماده بُزی هم کم ارج تر است.
* به ناگاه دیدم که انبوه مردم روی بر من نهاده اند ، انبوه چون یالهای کفتاران. گِرد مرا از هر طرف گرفتند، چنان که نزدیک بود استخوانهای بازو و پهلویم را زیر پای فرو کوبند و ردای من از دو سو بَر درید. چون رمۀ گوسفندان مرا در بر گرفتند اما هنگامی که زمام کار به دست گرفتم جماعتی از ایشان عهد خود شکستند و گروهی از دین بیرون شدند و قومی همدست ستمکاران گردیدند.
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:23  توسط " گمگشته "
|
|